هوشنگ ابتهاج
ابر پاکیزه ردا
آسمان سرخابی
چشم سبز جنگل
تیره از بی خوابی
کاکل دشت چو دریا در هم
خیس خیس از شبنم
اسب ها یال افشان
لخت در این وادی
شیهه و جست و گریز و آرام
شادی و آزادی
شادی و آزادی
شعر از سیاوش کسرایی
کودکی شیرین است
هر کسی می داند
یک کسی می گفت هر لحظه به ما
اگر از عمر درازت همه را پس بدهی
این محال است که یک لحظه ای از کودکی، خردی را پس گیری
کودکی اوج، رهایی، همه چیز است
کودکی شیرین است
شاید که بگویی کودکی چیست که هر انسانی، دم به دم می گوید:
کودکی شیرین است
کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است
کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است
کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است
کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید
کودکی شیرین است
هر کسی می داند
کودکی شیرین است
شعر از حمید حیدری

برگی اگر دریچه ی خود را بست
پاییز نیست
این شیون قهوه ای وزرد
از غوغای قارقار کلاغان است.
شعر از سعید مهیمنی
ناهید عباسی
زنده یاد محمد حقوقی
یه عالمه از دوستای خوبم تو اسفند به دنیا اومدن.هرروز هم به یکیشون شاد باش بگم این ماه برام قشنگ تر هم می شه. دیروز تولد آزاده ی گلم بود. او هم مانند بیشتر دوستان از ایران رفت.....
جشن فارغ التحصیلیمان را در پانزدهم اسفندماه برگزار کردند وآنقدر خوش گذشت که این ماه را برایم زیباتر ساعت دیروز رفتم دانشکده عکس های جشن رو بگیرم تا وارد شدم آقای هفت سوار گفت چه حلال زاده ای الان یکی از دوستانت عکس تو رو داشت می دید تو آلبوم اما نمی دونست کدوم دوستم بوده.عکس رو گرفتم اما سی دی جشن بعد از عید آماده می شه. بعد از دانشکده با شیما رفتیم به سمت تجریش یه ذره خرید کردیم ورفتیم ناهار بعد از ناهار از هم جدا شدیم من رفتم به سمت کتابخانه وزارت خارجه وشیما رفت به سمت کرج.این قدر شلوغ بود که تاکسی ها هیچ کدوم به سمت نیاوران نمی رفتن سریع سوار اتوبوس دارآباد شدم هرجند مجبور بودم بایستم اما آخرش به مقصد می رسیدم تاکسی ها هیچ کدام نمی بردند همه می گفتند دربست.....خیلی مردمان عجیبی هستیم درست در زمان هایی که بهم نیاز داریم رفتارهایمان عوض می شود روزهای نزدیک عید که خیابان ها شلوغند یا روزهای بارانی تاکسی ها حاضر نیستند مثل روال قبل مسافر کشی کنند بعد هم دم از فرهنگ چندین هزارساله می زنیم....کتابخانه که رفتم یه دختر خانمی هم داشت وسایلش رو می ذاشت تو کمد بهم نگاه کردیم بهم گفت من شما رو می شناسم منم گفتم منم همین طور اما از کجا؟یادمون اومد پارسال اردیبهشت تو کارگاه آموزشی فلسطین از دیدگاه حقوق بین الملل همو دیده بودیم و از همدانشگاهی های شپیده دوست گل من بوده بهش گفتم سپیده هم لندنه گفت آره با یکی از دوستام در ارتباطه انگار داره برا دکترا می ره واشنگتن. گفتم آره گفت الهم رو هم می شناسی گفتم آره ما تو اصفهان باهم یه اکیپ بودیم گفت تابستون با الهام و... لاهه بودیم.ازش پرسیدم تو فیس بوک نیستی!!!!اونجا جمع بچه ها ودوستان قدیمی جمعه که گفت نه متاسفانه باهم شماره رد وبدل کردیم وخداحافظی نمودیم من رفتم طبقه پایین قسمت آرشیو چندتا پایان نامه گرفتم ومطالعه کردم واومدم بیرون از کتابفروشی تو کوچه آقایی چندتا کتاب خریدم ورفتم سمت خونه. اویس زنگ زد که از رشت اومده برنامه عروسی چیه گفتم من پیرو شما هستم شیما که نمیاد قرار شد ما بریم حدود ساعت ۹:۳۰ رسیدیم عروسی همکلاسیمون سپیده.خیلی خوش گذشت اونجا من واویس وآناهیتا یکی از دوستای سپیده که تو دانشگاه ماهم بود با هم بودیم. من وآناهیتا هردو در یک ماه ویک سال بدنیا اومدیم با این تفاوت که دیشب تولد آناهیتا بود وهنوز تولد من نشده. یه عکس یادگاری هم سپیده از خودش وحامد بهمون داد الان دارم نگاهش می کنم وبراشون آرزوی خوش بختی دارم.امروز هم بر می گردم اصفهان ...دلم برای همه ی عزیزانم تنگ شده.
شعر از امیر بخشایی
امروز اینقدر اینجا باران شدید بود که احساس می کردم در بهترین مکان وزمان زندگیم قرار گرفتم.خدایا سپاسگزارتیم بابت برکتی که از آسمان برایمان می فرستی .
این هم از شعر امروز که از شادروان عمران صلاحی است:
صاحب عکس فوق ، گم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق ، با خونش
روی آسفالت می کشد فریاد
سینه اش باغ لاله های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می روم پیش مادرش امروز
تا بگویم :
- صاحب عکس فوق من هستم
واقعن این همه دلسوزی برای فلسطینی ها مشکوک است بیماران آنها حتی حاضر نیستند از خون شیعیان ایرانی استفاده کنند. اما جمهوری اسلامی بخاطر اینکه اعمال داخلی اش که نقض تعهدات بین المللی است را بپوشاند تمام اخبار وبرنامه هایش را به این موضوع اختصاص داده است.دونفر در مشهد سنگسار شدند اما صدا وسیما اینقدر مردم را درگیر خبرهای غزه کرده است که این موضوع به گوش کمتر کسی رسید ووقتی هم که کار از کار گذشت دیگر فایده ای نداشت.
پس از امتحان با شیما واویس رفتیم نشر چشمه شیما می خواست کتاب سناتور را برام بخره که نداشت. رفتیم نشر ثالث اون هم نداشت.آخر سر رفتیم نشر گویا تمام کارکنانش بسیج شدند بالاخره یه نسخه ازش پیدا کردند.قرار شد آخرین روز امتحانا بهم هدیه بده اویس هم از نشر چشمه برام کله ی بودا خرید.
امتحان بعدی شنبه است.اصلن هم حوصله ندارم.

سحر که از کوه بلند ، جام طلا سر می زنه
بیا بریم صحرا که دل ، بهر صفاش پر می زنه
بیا بریم چون کیجا ، دنبال اون مردِ جوون
تا دامنِ چین دارِ خود ، پُر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا ، روی چمن ها ، می خونه
نغمه ی شورش ، کرده دلم را ، دیوونه
دفتر گل در ِ مکتب بستان ، بگشوده ست
بلبل از اینها ، درس وفایی ، می خوونه
ما همه اهل صفاییم ، دشمن جور و جفاییم ، بنده ی خاص خداییم
شعر از ایرج فاطمی

درخت بود
بی باران هم بار می داد
و داد......"
نوزدهم مهر ۱۳۸۴ من شروع کردم به وبلاگ نویسی مانند هر چیزی که شروعش واسه آدم بسیار زیبا وجالبه وبلاگ نویسی هم همین طور بود.توی این چندسال هر موقع خوشحال می شدم هر موقع ناراحت می شدم شریک غمها وخوشی ها وهمدم تنهایی هایم همین وبلاگ نویسی بود.هرچند دیگه نزدیک به یک سال ونیم میشه که اصلن دل به نوشتن ندادم ولی همین که دلم نیومده اینجا رو رها کنم از نظر خودم خیلی هم خوبه. شانزدهم شهریور سال ۱۳۸۰ سالروز تولد وبلاگ های فارسی است ووبلاگ من ۴سال دیرتر به دنیا اومده.دقیقن اون روزها رو یادمه.تازه کتاب خاطرات ستاره فرمانفرمایان با نام"دختری از ایران" رو خونده بودم . نام گذاری وبلاگم همزمان شد با خوندن اون کتاب خوب به خاطر این تصمیم گرفتم اسم وبلاگم رو بذارم "دختری از ایران"
وبلاگ پيش از هر چيز يک رسانه خصوصی است که به حوزه عمومی راه پيدا می کند. فرق آن با يادداشت و خاطره نويسی شخصی اين است که نويسنده وبلاگ نمی تواند مخاطب يا خواننده خود را آزادانه انتخاب کند. وبلاگ در واقع پس از انتشار، وارد حوزه عمومی می شود و سرنوشت مستقلی از نويسنده خود پيدا می کند.
وبلاگ در اصل برای بيان افکار، نظرات و احساسات شخصی است، اما امروزه گسترش و تنوع فراوانی پيدا کرده که لاجرم نقش و کارکرد آن را نيز توسعه داده است.
به امید روزی که در ایران شاهد هیچ گونه سانسور وفیلترینگی در هیچ کدام از عرصه های ارتباطات نباشیم.جشن گرفتنِ روزی به نام وبلاگ، جشن گرفتنِ «بودن» است. روزنامههای ما را جهل از دکهها جمع کرد هر کدام ما روزنامه شدیم و به خانهها رفتیم....
من آريايی ام . خدای من ايران است. پيامبر من کورش بزرگ است. امامان من داريوش بزرگ،خشايارشا ،مازيار ،انوشيروان عادل ، يزدگرد. امام زمان من کاوه اهنگر است. رو حانيون من دقیقی، منوچهری ،رودکی ،فردوسی ، خیام ،مولوی ،حافظ،سعدی و زکریای رازی،ُابن سينا. کتاب مقدس من شاهنامه است . اصول و فروع دين من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است. عاشورای من قادسيه است. شهداي من رستم فرخزاد و بابک خرمدين است. پرچم من درفش کاويانی است. بهشت من آزادی است. عيد من مهرگان و نوروز است. محراب من دل است. دين من عشق و دانش است. ايمان من خرد است
امروز رفتم نشر چشمه چندتا کتاب در مورد جنگ عراق خریدم.بعد رفتم دانشگاه کارهایم را تا قسمتی انجام دادم ولی متاسفانه برق رفت وادامه ی کارها موکول شد به فردا که مسوول دفتر پژوهش گفت فردا برات آماده می ذارم روی میز اگر هم نبودم خودت بردار.بعد رفتم به سمت تجریش که برم داشکده روابط بین الملل که بازهم کارم بعداز ۴بار رفتن انجام نشد.گرسنه ام بود دلمم fast food نمی خواست از نیاوران برگشتم تجریش رفتم تویه کبابی غذا سفارش دادم با یه خانم ویه دختر خانم سر یه میز نشسته بودیم که با دختر خانم بغل دستم که بعدش فهمیدم اسمش عسل هست هم رشته از آب درآمدیم وقرار شد فردا جزوه های امتحان کانون وکلا را باهم رد وبدل کنیم او جزوه های طرح نوین رو به من بده من جزوه های دادآفرین رو.یه سری هم رفتم پاساژقایم ویه روسری خریدم. سوار اتوبوس شدم به سمت خانه الان هم تو خونه نشستم وقراره ساعت ۷ برم روزنامه.روز بدی نبود. امیدوارم بهتر هم بشه.الان یه تلفن داشتم که باز ریختم بهم....
امیرفرشاد در وبلاگ ته دیگش من را هم به یه بازی وبلاگی بنام "بازی بازی با مقدسین هم بازی" دعوت کرده تا در مورد وبلاگ هایی که می خونم نظری هرچند کوتاه بنویسم.که به زودی خواهم نوشت.یه وقت فرشادخان فکر نکنید من دعوتتان را جواب ندادما!!
امشب تحقیق درس سمینارم تمام شد درباره ی عملکرد شورای امنیت در ارتفای صلح وحقوق بشر دوستانه است که با تمام ریزه کاری هایی که باید رعایت می کردم انجامش دادم وفردا ازش پرینت می گیرم. ولی بچه های ترم بالایی می گن این استادی که من باهاش درس سمینارو گرفتم بد نمره می ده. هیچ وقت نمره برام مهم نبوده ونیست حتی اگر معدل بالا زمینه های بهتری را برام فراهم کنه.مهم اینه که خودم از تحقیقم راضیم واحساس می کنم یه ذره بیشتر بلدشدم.حالا می مونه کتاب ۷۵۰ صفحه ای مسوولیت مدنی دکتر کاتوزیان.نمی دونم چرا هیچ وقت از درس مدنی خوشم نیومد یکی از دلایلی هم که از دادن امتحان وکالت فرار می کنم همین درس مدنیه که اصلن دوستش ندارم. حاضرم بشینم ۱۰۰۰ صفحه راجع به حقوق بین الملل ومسایل مربوطش بخونم اما ۲۰ صفحه هم راجع به غصب واتلاف وضمان قهری و..... نخونم.حقوق دریایی هم یه جورایی مربوط می شه به حقوق خصوصی اونم خیلی دل چسب نیست ولی در عوض حقوق دریاها خیلی جالبه برام.خلاصه امتحانام داره کم کم شروع می شه ومنم هنوز درست حسابی درس نخوندم ولی از امشب تا صبح بیدار می مونم درس خوندن تو شب خیلی برام شیرینه همه جا آرومه مامان بابام خوابن وهستن وهمین بودنشون بهم امنیت خاطر می ده. ولی وقتایی که تهرانم اینجوری نیست چون نیستن پیشم وبنابراین امنیت خاطرم کمتره.چقدر خوبه آدم دلش الکی خوش باشه مگه نه؟ چفدر خوبه آدم تعصبی نباشه مگه نه؟ چقدر خوبه آدم تکراری نشه برا دیگران مگه نه؟چقدر خوبه آدم واقعن بدونه از زندگی چی می خواد مگه نه؟
زندگی را می خواهیم
و همواره
فراموشی آن را
پی دستاویزیم
افتاده ایم
در دام پندارها
گمگشته ی هزار توی باورها
فوران زدن
خالی شدن
از نو زاده شدن
باز هم متولد خواهم شد
در کمین لحظه ای هستم
یکشنبه بیست وپنجم فروردین
عید آمدو سال نو آغاز شد.سال تحویل امسال با سالهای دیگه خیلی فرق داشت. مهسا که نبود مهشید ایناهم که دیگه خونشون نزدیک ما نیست. مهشاد هم که همیشه بعد ازسال تحویل میاد. فقط من بودم ومامان وبابام. جای آقاجان نازنینم هم خیلی خالی بود با اینکه پنجمین سالیه که باهامون نیست اما من هنوز جای خالیشو کاملن احساس می کنم.به هر حال دیگه سال ۱۳۸۷ خورشیدی هم آمد تا بر عمر ما بیفزاید. مسافرت که نمی ریم تو اصفهان هم که فامیل نداریم دوستان وهمسایگان هم که اکثرن رفته اند سفر پس بنابراین بهترین کاری که می تونم انجام بدم اینه که بشینم درس بخونم ویه موضوع برای پایان نامه ام انتخاب کنم .ویژه نامه ی شهروند امروز هم مطالب خواندنی زیادی داره که هرروز تعدادیشو می خونم.یادش به خیر چقدر اون موقع ها که بچه بودیم عید بهمون خوش می گذشت .....
من از زبان برگ
من از زبان جاری سبز درخت ها،
پرواز ابر
نجوای چشمه سار
من از زبان رویش نرگس به دستها
من از نگاه شقایق
من از نوای دلکش سبزی فروش شهر
من از ترانه ی فیروز سرخ پوش
پرواز چلچله، رقص شکوفه ها
از هفت سین
از برگ سبز بید
می خوانم این پیام
نوروز می رسد
با کوله بار عشق
از کومه های دور
گلریز و گل فشان
می خوانم این ترانه و فریاد می زنم:
آزادی، ای عزیز ترین عشق
آزادی ای شریف ترین چیز
بر لاله زار میهنم، ایران
در اهتزاز باش

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد دریــــن دیــــر خراب آبــــادم

هوای تازه میآید
و آنقدر زندگی بخش هست که
پردهی اتاق را برقصاند
صدایساز میآید
و آنقدر شوق دهنده است که
مرا بی تاب کند
آنگاه صدای گنجشک ها
مرا به فکر فرو میبرد
که شاید دلم بخواهد بخوانم
من می خوانمو
پرده میرقصدو
ساز صدای گنجشک ها را میبلعد
شعر از "رویا زرین"
دید من محدود است
من
میدانم که تورا هرگز نخواهم دید
من تورا
میان درخت های طلایی
و کنج آسمان صاف
پیدا کردم
تورا بین انگشت های باغچه
و در آفتابی که لبریز از صداقت نور بود
یافته ام
من تورا
میان تمامی آبهای خروشان
که در صدایشان گم می شدم
دیده ام
من تورا درون لبخند کودکی
که از لبخند مادرش قهقهه می شد
باور کردم
وقتی که ابرها خاک را شستند
وعطر تورا احساس کردم
و آن زمان که علف گل کرد
به تو ایمان اوردم
روزی صدای آزارم
در هر ستاره مي پيچد
با من تو و هزاران من
مثل شکوه يک تن
آن روز دوباره مي خوانيم
خشم صدای توفانيم
ما
ای دل من گرچه- در این روزگار-
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی نوشی زجام
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت - از آن می که می باید -تهی ست
ای دریغ ازتو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار.
شعر از شادروان فریدون مشیری
با ذره ای خوبی
و
ذره ای بدی
و
سرشتی پاک
و
مشتی گل
و
نور
با رویشی از غرور
و حوضچه ای از
سبزینه های خیال
به دنیا آمدم
۱-تا ۴ سالگی گنگ و لال بودم حتی یک کلمه هم بر زبان نمی آوردم بجز آآآآ!وازبس ساکت وآرام بودم همیشه پس از تمام شدن تمام مهمانی ها خانواده ی بسیار متوجه ی!! این جانب وقتی سوار ماشین می شدند که به خانه برگردند یادشان می آمده منو جا گذاشته اند. اما بجایش حالا آنقدر حرف می زنم که اطرافیانم آرزوی روزهای لال بودن مرا میکنند!
۲-یک دوست بسیار عزیزی دارم که فقط ۲۵ روز از من بزرگتره ومن شیر مامان اورا به دلایلی خورده ام و باهمدیگر یک زمانی همسایه ی دیوار به دیوار هم بوده ایم در دوران کودکی در تمام کارها باهم شریک بودیم مثلا بعدازظهرهای روزهای تابستان برای بازی با بقیه ی بچه های بن بستمان از خونه می زدیم بیرون. زمانی که ۶ ساله و ۷ ساله بودیم من واو با اندکی پول برای خرید مثلا ۲ تا آدامس به بقالی محلمون می رفتیم ولی تعداد زیادی آدامس می دزدیدیم وهمبازیهایمان را به آدامسهای دزدیده شده یمان دعوت می کردیم.این کار مرتب صورت می گرفت تا اینکه یه بار دم در بقالی ۲ تا پسر ایستاده بودند شاید اون موقع ۱۴ یا ۱۵ سال داشتند به چشم ما خیلی بزرگ به نظر می آمدند آنها شاهد عمل عیارانه ی ما گشته بودندو به بقالی محل گوشزد کرده بودند در همان موقع صاحب مغازه از ما دوتا که خیلی هم کوچیک بودیم و دستمان به زور به سبد حاوی آدامسها می رسید گفت بچه ها آدامس اضا فی که بر نداشتین؟! ماهم با اینکه بچه بودیم طوری قیافه گرفتیم که انگار با این سوال حیثیت ما زیر سوال رفته..ولی تا مدتی بعد هم باز به عمل آدامس دزدیمان ادامه دادیم تا خسته شدیم....
۳-زمانی که کلاس آمادگی بودم برای رفت و آمد به مدرسه سرویس داشتم. یه روز پس از اینکه زنگ مدرسه خورده بود وتعطیل شده بودیم میخواستم برم دستشویی ولی از بس فاصله دستشویی مدرسه از کلاس ما زیاد بود که با اجازه ی شما وسط راه خودم را خیس کردم ولی فقط شلوارم خیس شده بود ودر ظاهر معلوم نبود چه غلطی کرده ام.سرویس هم دم در مدرسه منتظر ایستاده بود تا بچه ها یکی یکی بیان تا حرکت کنه . بچه های سرویس همه از من بزرگتر بودند کلاس چهارمی یا پنجمی وهر روزهم بر سر اینکه من روی پای کدامیکشان بشینم باهم بحث داشتن(از بس که من دوست داشتنی بودم
)آن روز قرعه به نام یکی از دختران که یادم هست اسمش مینا بود و مرتب قربون وصدقه ی من می رفت افتاده بود. من هم روی پای او نشستم تا اینکه وقتی دم در خانه مان از ماشین پیاده شدم بیچاره دید عجب بلایی سر مانتو اش آورده ام![]()
۴-تابستان ۱۳۷۰ که من احساس می کردم بسیار خوب می توانم انگلیسی صحبت کنم(البته به خیال خودم ها!) مامان و بابام که می رفتن سر کار, خواهرم هم می رفت کلاس , بابابزرگمم که روحش شاد باشه کاری بهم نداشت . من هم گوشی تلفن را بر می داشتم و کد ۰۰۱ را می گرفتم تا با آن طرف گوشی که یک آمریکایی بود انگلیسی صحبت کنم.گاهی وقتا دلم نمیومد همبازی همیشه همراهم را از این کاری که انجام میدم محروم نگه دارم اوراهم خبر می دادم ولی او فقط می گفت "I Love You" ولی من جملات بیشتری به کار می بردم وروزی به ۴ یا ۵ شماره در آمریکا زنگ می زدیم تا اینکه بالاخره قبض تلفن آمد و معلوم شد چه گندی زدم من!! ![]()
۵-دوران کودکی یا حتی بالاتر از آن دوران من همیشه درصدد اخاذی از خواهر بیچاره ام بودم. اگر کاری میگفتم و برام انجام نمی داد بسیار خونسرد میرفتم در تراس واز پشت نرده های تراس که عرضش تا پرتگاه بسیار کم بود راه می رفتم طولش هم که حدود ۱۲ متر بود وبرای خواهرم که با دلهره شاهد این عمل بود تمامی نداشت و یا اینکه از لبه های پنجره ی پاسیو در طبقه ی دوم از این سو به آنسو راه می رفتم که خواهر بیچاره ی من از ترس اینکه بلایی سر من نیاید حاضر به انجام تمام خواسته های من میشد و تمام پولهایش را هم به من می داد(من از او کوچکتر بودم ها![]()
البته من وقتی خواستم این پست را بنویسم بیش از ۱۰ مورد به ذهنم رسید ولی در ایجا قرار بر این است که فقط به ۵ مورد اکتفا کنیم.من هم در اینجا دوستان نازنینم نفیسه ,شین, افشین , سجاد صاحبان زند وهم چنین محمود احمدی نژاد را دعوت به بازی یلدا میکنم.
1-برادر ندارم.
2-ته تغاري هستم.
3- تو "اصفهان" زندگي مي كنم.
4-شهر" فلورانس" كه عشق منه خواهر خوانده ي "اصفهانه".
5-تمامي كتابهاي "ژان ژاك روسو" ا(چاپ قديميش) رو دارم.
6-پيش بيني ام برا مسابقات جام جهاني2006 آلمان درست از آب دراومد و"ايتاليا" قهرمان شد.
7-دوران مدرسه تا جايي كه تونستم تقلب دادم وخيلي ها رو از افتادن نجات دادم.
8-4سال دوران دبيرستان مبصر بودم وتمامي غيبتهاي زيادمو يواشكي خودم مي رفتم مجازي ميزدم.
9-5سالگي خاله شدم.
10- پدربزرگم مي گفت تو وكيل مي شي.
11-عاشق ادبياتم.
12-با"هادي حيدري" حرف زدم.
13- با "منصور ضابطيان" عكس دارم.
14-يه عكس با هوتن ابولفتحي وبزرگمهر شرف الدين دارم كه من وسطشون ايستادم.
15-2تا توريست آلماني باهام دوست شدن وبرام دعوتنامه فرستادن.
16-تو جشنواره تابستاني 1377 كيش يك ويدئو بردم.
17-با "فواد خاك نژاد" دوست هستم وهي بهم ميگه خره..
18-افتخار دوستي با نوه هاي امام جمعه ي پيشين اصفهان را دارم.
19-با آقاي" رمضان زاده" صحبت كردم.
20-چند بار با آقاي "محمد علي ابطحي" چت كردم وباهام اصفهاني حرف زدن.
21-با آقاي "عموزاده خليلي" و"وبزرگمهر حسين پور" عكس دارم.
22- با خانم "عذرا وكيلي" گوينده راديو عكس دارم و قراره برا عروسيم بهشون زنگ بزنم ودعوتشون كنم.
23- ماهنامه ي "حافظ " ,"هفته نامه 40 چراغ","هفته نامه ايران جوان","ماهنامه ي پيام امروز" را از شماره يكشون دارم.
24-شماره ي يك40 چراغ رو "مرتضي قديمي" برام فرستاد.
25-2بار بارتبه ي خوب مجاز به انتخاب رشته ي برا كارشناسي ارشد شدم ولي مرحله دوم ...
26-"هادي حيدري" قراره كاريكاتورم روبكشه.
27- با دختر وپسر مدير مسوول ماهنامه ي گزارش دوستم.
28-"مصطفي رحماندوست" سال1372 برام امضا كرده.
29-"خوابگرد" به يكي از مطلبام لينك داده.
30-از كلاس دوم دبيرستان دانشگاه قبول شدم.
31-بزرگمهر حسين پور" منو "مه رو خانم گل وگلاب" خطاب كرد.
32-اسمم چندين بار تو 40 چراغ چاپ شده.
33-استاد حقوق اساسيمون زنده ياد"دكتر كلباسي" منو خيلي دوست داشت.
34-از "دكتر مهرپور" مشاور آقاي خاتمي نمره 18 گرفتم.
35-مانند "آلبرت "انشتين",بتهوون","اليزابت تايلور" در ماه اسفند به دنيا آمدم
36-تمام كتابهاي "مسعود بهنود" رو خوندم.
37- تمامي آلبومهاي احمد شاملو را 1000بار گوش دادم.
38-"حميد جبلي "در جشنواره ي 1382 كودك ونوجوان روبروي سينما قدس بهم لبخند زد.
39-كلكسيون كارتهاي يونيسف رو دارم.
40- زبان و لهجه ي گيلكي و بختياري را كاملا ميفهمم.
41-روز قبل از انتخابات رياست جمهوري دوره ي نهم خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي در محله ارامنه ازم پرسيد شما راي ميديد؟ گفتم :نه!
44-"پرستو دوكوهكي" چندبار برام تو اركات اسكرپ گذاشته.
45-موبايلم دوربين نداره.
46-"نيما افشار نادري" منو از ليست اركاتش پاك كرد.
47-از طريق 40 چراغ دوستان خوب وصميمي اي تو رشت پيدا كردم.
48-"امير مهدي ژوله" تو جشن چله ي اصفهان برام توي كارت قلب قرمز اديبانه چيزي نوشت !!
49- به "علي ميرميراني" گفتم واقعا بداخلاقين؟...
50-نصف بيشتر دوستاي خوبم تو اسفند به دنيا اومدن.
51-روزنامه اعتماد ملي رو از شماره يكش دارم.
52-بدون خوندن روزنامه شرق خوابم نمي برد.
53-آقاي "اسداله امرايي" برام كامنت گذاشته بودن وگفته بودن وبلاگمو مي خونن.
54-شعر "انشتن" استاد شهريار رو حفظم.
55-"خانم معمار" دانشگاه خوراسگان منو دوست داشت.وهيچ وقت بهم گير نداد.
56- كلاس پنجم توي تئاتر مدرسه نقش "جيمي كارتر "رو بازي كرده بودم.
57-قرار بود مرتضي قديمي ازم عكس بگيره(نمي دونم يادش هست؟)
58-تاريخ تولد همه ي كساني كه دوست دارم و ندارم عجيب تو حافظم مي مونه.
-59وقتي آقاي" احمدي نژاد" شهردار تهران شد خيلي ناراحت شدم.
60-روزانه بيشتر از ده بار چاي مي خورم.
61-يه بار "حسين عرفاني" رو كه تنها ودر حال سيگار كشيدن بود ديدم و سلام كردم.
62-از هيچكدوم از چند شاگرد خصوصي اي كه داشتم پولي نگرفتم وهمشونم قبول شدن.
63-سيامك گلشيري شوهر دختر يكي از دوستان خانوادگيمونه.
64-يك زن مبارز و فمنيست در افغانستان نامش "مه رو ملالي" هست.
65-تو كلاس زبان همه فكر مي كردن من دبيرستانيم.
66-يه بار وقتي 11 ساله بودم قرار بود آقاي "جمشيد مشايخي "بيان خونمون كه نشد بيان.
67-بارها خواهر ومادر آقاي "كيومرث پوراحمد" رو خونه ي خواهرم ملاقات كردم.
68-بزرگمهر حسين پور وقتي اومده بود اصفهان كاريكاتور جواتي برام كشيد.
69روز اول مهر كه كلاس اول بودم گريه نكردم ولي اجازه هم ندادم خواهرم بره پيشه دوستاش.
70-سال 1378 تو جشنواره ي فيلم كودك ونوجوان برا فيلم دختري با كفشهاي كتاني با "رضا عطاران" تو يه رديف نشسته بوديم و منم ازش امضا گرفتم.
71-ديگران ميگن خطم قشنگه.
72-استاد شجريان از بستگان شوهر خواهرمه وهمايون با شوهر خواهرم خيلي صميميه.
73-سايت "هاديتونز" رو هرروز مي بينم.
74- نوشته هاي سايت "مسعود بهنود" را با ولع مي خونم.
75-از خنده هاي "احمدرضا بهارلو" خيلي خوشم مي آيد.
76-ديوان اشعار زنده ياد" حبيب يغمايي" را كه خود شاعر براي بابام امضا كرده بود و هديه داده بود يواشكي برا خودم برداشتمش.
77-تو بازي "تخته نرد" طرفم اگر مارس نشه حتما مي بازه.
78-از درس حقوق مدني هميشه بدم ميومد.
79-كتاب"دايي جان ناپلئون" و"پيامبر وديوانه" و "صدسال تنهايي" رو ترم اول دانشگاه سر كلاس يواشكي استادا خوندم.
80- دوران دانشگاه هرترم حداقل يه درسم رو حذف پزشكي ميكردم.
81- از "مجتبي مينوي" خيلي خوشم مياد.
82-اجدادم از خوشنويسان هفت قلمي بودند وبسياري از كتيبه هاي مسجدها و بناهاي تاريخي چهارمحال وبختياري به دست آنها نوشته شده.
83-اسم اجدادم در بسياري از تذكره نامه هاي شعراي ايران و"مجمع الانساب" آمده است.
84-دكتر ايرج افشار و دكتر شفيعي كدكني ديوان شعر جد بزرگوارم را در منزل آقاي "نوبخت نقوي" دوست بابام خونده بودن وپسنديده بودن.
85- در شبانه روز 5 ساعت مي خوابم.
۸۶-پشت سرم لقب "چرچیل "بودن توسط یکی از خواهرام بهم داده شده.
87-اراده كنم مي تونم با لهجه ي غليظ اصفهاني حرف بزنم.
88-بچه كوچولوها و پيرمرد پيرزن ها رو خيلي دوست دارم.
89-تا سن ۷ سالگی کنار پدربزرگم می خوابیدم.
90-دوتا از همكلاسيام استاد دانشگاه شدن.
91-دوماه پيش جان يك دختر بچه ي 7 يا 8 ساله رو در خیابان چهارباغ بالااز دست آدم ربايان نجات دادم. و پليس ازم تشكر كرد
92-فروغ فرخزاد رو خيلي دوست دارم.
۹3-خانم "عرفان نظر آهاري"يه بار بهم sms دادن.
۹4-امسال عيد آقاي "مهندس گلباف " مدير مسوول ماهنامه "گزارش" به همراه خانواده ی خوبشون يه شب مهمان ما بودن.
95-اميد معماريان چندبار برام كامنت گذاشته.
96-با آقا مجيد"قصه هاي مجيد" هم دانشگاهی بودم.
97-از عدد 7 خيلي خوشم مياد.
98-به دبير كلي سازمان ملل فكر مي كنم.
99-همونقدر كه از "كوفي عنان" خوشم نمياد از"پطروس غالي" و"خاوير پرزدكوئيار" خوشم ميومد.
100-"مركز اصفهان شناسي وخانه ي ملل"در چند قدمي خونه ي ماست.
101-رييس مترو اصفهان و رييس فعلي دانشگاه اصفهان كه هردو از مسولان خبرساز اصفهان هستن با ما همسايه بودن.
102-کلاس اول دبیرستان در حال تقلب از روی دفتر فیزیکم بودم که دبیر محترم ازم خواست تا به همراه دفترم برم آخر کلاس بشینم و جواب بدم.
103-خواجه حافظ شيرازي بارها در ديوانش از من نام برده...
104-شعر معروف"خداييه "ي "داراب افسر بختياري" راكه به گويش بختياري سروده شده است را از بر هستم...
۱۰۵-با خواهرزاده و برادرزاده ی سردار رحیم صفوی دوسال همکلاسی بودم..!!!
10۶-افتخارات" مهراب قاسمخاني "رو من ازش پرسيدم...
107-بزرگترين افتخارم اينه كه تا به امروز ازدواج نكردم.
کآرام درون دشت خفته است
دریایم ونیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است....."
(( شعر از دکتر شفیعی کدکنی))
ماباید باهم باشیم
شاید ایمن نباشیم
اما شاد خواهیم بود.
"معلم چو کانونی از آتش است
همه کار او سوزش و سازش است
همی سوزد و مهر گرمی دهد
به سنگیندلان درس نرمی دهد"
امروز تو ایران روز معلمه... یادش بخیر همیشه روز معلم مخصوصا دوران دبستان برای معلمهای خوبم کتاب هدیه میبردم هرچند هیچ هدیه ای وجود ندارد که قدردانی و سپاسگزاری از معلمان خوبمان را بوسیله آنها نشان دهیم ولی امیدوارم با انتخابهای درست در زندگی و داشتن نیکیهای انسانی همیشه آنها را خوشحال کنیم. دلم برای تمامی معلمها و دبیران دوران مدرسه ام یک ذره شده امیدوارم هر کجا که هستند در کمال سلامت آرامش و شادمانی زندگی کنند. و از اینجا برای دل خودم اسم معمهای دوران دبستانم (دبستان ابوسعید) را مینویسم و از دور دستان یکایکشان را میبوسم .که درس درست زیستن را به من آموختند.
سرکارخانم برازنده مدیر مهربان دبستان ابوسعیدو ناظمهای مهربان و نازنینم سرکارخانم طراوت /نیک طبع/ عامری![]()
![]()
![]()
![]()
سرکارخانم سرمدیان معلم آمادگی![]()
سرکارخانم موسوی معلم کلاس اول![]()
سرکارخانم بزرگزاد معلم کلاس دوم![]()
سرکارخانم فاتحی معلم کلاس سوم![]()
سرکارخانم صادقی معلم کلاس چهارم![]()
سرکارخانم شهریاری معلم کلاس پنجم![]()
امروز آهنگ سلطان قلبها رو گوش میدادم درسته که خواننده ی این ترانه عارف خواننده ی خوش صدای ایرانیست ولی چهره ی زنده یاد فردین همش تو ذهنم میومد.امروزسالروز درگذشت این هنرمند مردمیه.وقتی بیشتر نیکیها در یک نفر جمع باشه به اوصفت مردمی بودن رو میدن.که این خوبیها همه در زنده یاد"محمد علی فردین"جمع بودامیدوارم روح او وهمسرش که نتوانست دوری اورا زیاد تحمل کند و به سوی او پرواز کرد شاد شاد باشه.