چقدر جريمه نوشتيم،
جريمه ، جريمه ، جريمه
نوشتيم و رج زديم.
چقدر از سر "يعقوب ليث" تا ته "شاه عباس"جريمه نوشتيم.
چقدر از مساحت "پرتغال"که به قاف و غينش هنوز مشکوکيم دل زده بوديم!
چقدر مشهدي حسن آسيابان دهمان را دست انداختيم و
چقدر از دست پيرزن و چين دامن سنجر خميازه کشيديم!
چقدر از جبر گريختيم و به "پر يا پوچ" نشستيم و سبک شديم
چقدر فيلم جفتي با هم تاخت زديم و از لال سينما تاج عکس "برنج تلخ" خريديم
چقدر تيزي خط کش آقاي اصول دين را بلند بلند درد کشيديم و
چقدر در زنگ طبيعي صداي گاو درآورديم
چقدر براي "آقا محمد خان" سبيل کشيديم و
چقدر دور از چشم مبصر بي معرفت تمام غايب ها را حاضر کرديم
چقدر آه، چقدر جريمه نوشتيم.
چقدر براي فرزند ساعي و کوشا رضايت نامه نوشتيم.
چقدر عاشق بوديم و بابا خبر نداشت چه دردي مي کشد پيله یابريشم، پروانه شدن را
با هم چقدر درد کشيديم منو پيله منو پروانه
بابا اما خبر نداشت
چقدر از دست استاد نجم آبادي سيب و گلابي سايه زديم وقتي مي شد عشق را آفتابي کرد.
در مهتابي هم ميشد آفتابي بود اگر آقاي علوم اجازه مي داد
بابا اما خبر نداشت
چقدر جريمه نوشتيم
بجاي آقايان ، بجاي ديگران که نکاشتند، ما بخوريم
چقدر
اه ، چقدر در زنگ حساب کم بوديم
"آقا اجازه هست؟ تخته سياه باراني ست"
چقدر اکسيژن کم آورديم،
راستي چقدر هيدروژن براي ساختن يک بمب کم داشتيم
چقدر در اولين شب مستي راست گفتيم و ياد استاد راضي را جرعه جرعه سر کشيديم
چقدر راست مي گريستيم ،وقتي همه دروغ مي خوردند ، دروغ سر مي کشيدند و دروغ برمي گرداندند.
آقا، اجازه هست بالا بياوريم؟
آه ه ه ه ، درد بلند جريمه،
چقدر آه کشيديم
شهیار قنبری
از شرایط موجود راضی نیستم.خودم می دونم چی می خوام دیگران نمی دونن.دلمو خوش کردم که همه چیز به هر حال می گذره.خدایا کمکم کن کمکم کن کمکم کن
برای خواندنِ شعری آمدهام
که سروده نشده
و نوشیدنِ جامی
که آورده؟!
تنهایی را چارهای نیست
این واژه را نمیشود جمع بست
برای پرستویی آواز میخوانم
که حنجرهاش را به من قرض داده است
و گنجشکهای سردِ ترسخورده
همآوازِ من میشوند
که باز بهار
مثلِ همیشه دیر
بر نعشِ پرستو میرسد
برای خواندنِ فاتحهای آمده بود؛ رفت
شعری که سروده نمیشود؛ میمیرد.
امروز صبح از ساعت،۶:۳۰ ،نیم ساعت به نیم ساعت نگاه به ساعت می کردم تا یه ذره دیگه بخوابم بالاخره ساعت ۸ از خواب بیدار شدم ورفتم دوش گرفتم .بابام زودتر از من از خونه رفته بود بیرون مامانم که دوشنبه چهارشنبه ها باید بره مدرسه ، پس خونه مونده بود. در حال آماده شدن برای رفتن به بیرون، مامان باهام حرف می زد واز سفرشون به رشت واتفاقاتی که تو اون ۸روز افتاده بود می گفت.منم وقتی آماده شدم گقتم برا ناهار میام وخداحاقظی کردم. رفتم میدان انقلاب یه سری عکس را باید می دادم برای اسکن وبعد چاپ که سرشون شلوغ بود و گفت عصر ۷ به بعد بیا.بعدش رفتم چهار راه حکیم نظامی چندتا روان نویس رنگی برا نکته نویسی قانون ها خریدم و گواهینامه ی گزارشگری بحرانم را دادم پرینت بگیرن که در آرمنیا تکثیر بودم که می گفتن هر آن برق می ره. نمی دونم مردم چرا اینقدر راحت با بدترین شرایط کنار میان؟یه آقایی وارد شد وگفت این بانک صادرات بغلی چرا ساعت ۱۲ درش رو بستن؟ منم عینه فضولا گفتم خب پنجشنبه است یکی دیگه گفت خب باید ۱۲:۳۰ درشو ببندن. اصلن مملکت مدیریتش از صفر هم پایین تره هیچ کس سر جاش نیست....
خلاصه دلم می خواست همین طوری به یاد قدیم ها از کوچه سنگتراش ها پیاده برگردم خونه که گرمای شدید هوا مانع شد. برگشتم خونه باقالا قاتوق داشتیم ناهارمو خوردم وظرف ها رو شستم وچند بار با دوست قدیمی خواهرم با تلفن حرف زدم ومی گفت ما برق نداریم منم می گفتم در عوض ما برق داریم خیلی نگذشت که برق ما هم رفت منم حوصلم سر رفت وزنگ زدم مهسا از خواب بیدار شد.و کلی خجالت کشیدم. بعدش زنگ زدم مهشاد اونم دستش بند بود منم از رو نرفتم گفتم با گلی کار دارم به گلی گفتم عصر برنامت چیه؟ گفت با دوستم می خوام برم بیرون. دلم گرفت دیدم چقدر تنهام مهسا که خواب بود وبی حوصله آبتین سیاوش هم که رفتن انزلی گلی هم که با دوستاش می خواد بره بیرون . بیتا هم که قرار بود وقتی از تهران میام باهم بریم بیرون ه اونم دیروز رفت لندن.سپیده هم که الان دیگه ایران نیست. وای من چقدر تو این شهر غریب شدم؟؟؟؟؟این بار با خیال راحتتر می رم تهران دیگه بهم ثابت شد اصفهان هم کسی رو ندارم.دیگه تو تهران روز شماری نخواهم کرد که هرچه زودتر برگردم اصفهان....