می توانم عبور کنم از تو
همچو ردپایی که در برف
می توانم ذوب شوم در تو
تمام زمین
دو راهی پیچیده ای ست
پر از علامت ممنوع
و هیچ نقشه ای مرا به راه نبرده است
همیشه اشتباه می کنم
و آن سوی هر دو راهی ساده
تکه های سرنوشت مرا
باد می برد
+
نوشته شده در
Tue 18 Dec 2007ساعت
2:1 PM توسط مهرو ملالی
|
مشت ميکوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
شعر از فريدون مشيري
+
نوشته شده در
Sun 16 Dec 2007ساعت
12:7 PM توسط مهرو ملالی
|
بزغاله و میمون
شعری از سیمین بهبهانی
شنیدم باز هم گوهر فشاندی که روشنفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشان ز خویشانت نبودند در این خط جمله را بیجا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و انرا به نان و آب مجانی کشاندی
از این نقَلت که همچون نُقل تر بود هیاهو شد عجب توتی تکاندی
سخن هایت ز حکمت دفتری بود چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول نفت و سفره خلق زیادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش سلامی هم به میمون میرساندی
+
نوشته شده در
Sat 15 Dec 2007ساعت
12:7 PM توسط مهرو ملالی
|
خاطرات کودکی
روزنه های سبز رجعتند
در رها شدگی لحظه های پر هوس
وقتی که
جوی آب
وسوسه ات می کند
به کندن جوراب
یا که خاک
می خواندت به بازی
+
نوشته شده در
Sun 9 Dec 2007ساعت
9:49 AM توسط مهرو ملالی
|
دید من محدود است
من
میدانم که تورا هرگز نخواهم دید
من تورا
میان درخت های طلایی
و کنج آسمان صاف
پیدا کردم
تورا بین انگشت های باغچه
و در آفتابی که لبریز از صداقت نور بود
یافته ام
من تورا
میان تمامی آبهای خروشان
که در صدایشان گم می شدم
دیده ام
من تورا درون لبخند کودکی
که از لبخند مادرش قهقهه می شد
باور کردم
وقتی که ابرها خاک را شستند
وعطر تورا احساس کردم
و آن زمان که علف گل کرد
به تو ایمان اوردم
+
نوشته شده در
Sat 24 Nov 2007ساعت
1:34 AM توسط مهرو ملالی
|