دلم تنگ است از این خروسان روانم منگ است دلش سنگ است احساسم بد آهنگ است چشمانم چه بی رنگ است
....................................
+
نوشته شده در Sun 15 Jun 2008ساعت 2:3 AM توسط مهرو ملالی
|
وقت رفتن
ای مهربان بیا به سراغ دانستن روان شویم به رفتار رود و بگذریم از آبادی های بی نام و دور و بریزیم از آبشارهای بلند نور تا اگر فردا وقت رفتن بود قدحی آب باشیم در لب تشنگی کودکان خیره در سراب
شعر از ناهید عباسی
+
نوشته شده در Wed 11 Jun 2008ساعت 6:14 PM توسط مهرو ملالی
|
آرامش شب را دوست دارم
امیرفرشاد در وبلاگ ته دیگش من را هم به یه بازی وبلاگی بنام "بازی بازی با مقدسین هم بازی" دعوت کرده تا در مورد وبلاگ هایی که می خونم نظری هرچند کوتاه بنویسم.که به زودی خواهم نوشت.یه وقت فرشادخان فکر نکنید من دعوتتان را جواب ندادما!!
امشب تحقیق درس سمینارم تمام شد درباره ی عملکرد شورای امنیت در ارتفای صلح وحقوق بشر دوستانه است که با تمام ریزه کاری هایی که باید رعایت می کردم انجامش دادم وفردا ازش پرینت می گیرم. ولی بچه های ترم بالایی می گن این استادی که من باهاش درس سمینارو گرفتم بد نمره می ده. هیچ وقت نمره برام مهم نبوده ونیست حتی اگر معدل بالا زمینه های بهتری را برام فراهم کنه.مهم اینه که خودم از تحقیقم راضیم واحساس می کنم یه ذره بیشتر بلدشدم.حالا می مونه کتاب ۷۵۰ صفحه ای مسوولیت مدنی دکتر کاتوزیان.نمی دونم چرا هیچ وقت از درس مدنی خوشم نیومد یکی از دلایلی هم که از دادن امتحان وکالت فرار می کنم همین درس مدنیه که اصلن دوستش ندارم. حاضرم بشینم ۱۰۰۰ صفحه راجع به حقوق بین الملل ومسایل مربوطش بخونم اما ۲۰ صفحه هم راجع به غصب واتلاف وضمان قهری و..... نخونم.حقوق دریایی هم یه جورایی مربوط می شه به حقوق خصوصی اونم خیلی دل چسب نیست ولی در عوض حقوق دریاها خیلی جالبه برام.خلاصه امتحانام داره کم کم شروع می شه ومنم هنوز درست حسابی درس نخوندم ولی از امشب تا صبح بیدار می مونم درس خوندن تو شب خیلی برام شیرینه همه جا آرومه مامان بابام خوابن وهستن وهمین بودنشون بهم امنیت خاطر می ده. ولی وقتایی که تهرانم اینجوری نیست چون نیستن پیشم وبنابراین امنیت خاطرم کمتره.چقدر خوبه آدم دلش الکی خوش باشه مگه نه؟ چفدر خوبه آدم تعصبی نباشه مگه نه؟ چقدر خوبه آدم تکراری نشه برا دیگران مگه نه؟چقدر خوبه آدم واقعن بدونه از زندگی چی می خواد مگه نه؟
+
نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 1:5 AM توسط مهرو ملالی
|
بانوي من! يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _
.........اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلي بگذارند و از كنارم همچنان كه زيز لب به شادي آواز مي خوانندبگذرند؛ و اين آرزويي شخصي نيست. اين « اي كاش» را براي همه ي مسافران اين سفر محتوم مي خواهم... حاليا، بانوي من! به آغاز سخن باز مي گردم: يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت. با آخرين كلام. با آخرين سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو مي خواهم كه در آن روز، همه ي؛ آنچه را كه در اين عريضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربياوري _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نيز بر افسردگي خويش صادقانه غلبه كني. به ياد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گريستن و در جمع لبخند زدن نمي خواهم. اين سفر را باور داشتن و براي راهي شاد و راضي اين سفر، دستي شادمانه تكان دادن مي خواهم. بگو: آيا اين درست است كه ما به خاطر كسي شيون كنيم، بر سر بكوبيم، جامه عزا بپوشيم، ماتم بگيريم و به ختم بنشينيم كه از ما جز خنده بر رفته ي خويش را توقع نداشته است؟
اينك احساس و اقرار مي كنم كه آرزويي مانده است _ آرزويي بر آورده نشد؛ و آن اين است كه تو را از پي مرگم اشك ريزان و نالان و فرياد زنان و نفرين كنان نبينم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، ياران و هم انديشانم را...
"از چهلمین نامه ی شادروان نادرابراهیمی به همسرش فرزانه منصوری"
+
نوشته شده در Fri 6 Jun 2008ساعت 12:50 PM توسط مهرو ملالی
|
نادر ابراهیمی "رمانشعر نویس " بزرگ ایرانی مردی که بسیار دوستش دارم درگذشت
گیله مرد از انتهای یک روستای کهنه ی جا مانده از اعصار ِ بر باد رفته که عاشقان خالصانه در راه عشقش جان باخته بودند گذشته بود از آن روستا که زمانی صوفیان بزرگ صوفیانه بر دریاهای عشقش قدم زده بودند و از کنار قلعه یی که زرتشت پیامبر خسته به دیواره اش تکیه داده بود و گریسته بود و از کنار مخروبههای قصر حسن لو و دیواری که جام زرین حسن لو همچون رؤیای یخ در کویر مرگ جای خالی اش را بر دیوار نهاده بود گذشته بود تا به دریایی از گل برسد که در آن هیچ قایقی تاب نیاورد.. .....
((از رمان یک عاشقانه ی آرام))
روانش شاد باد
+
نوشته شده در Fri 6 Jun 2008ساعت 12:40 PM توسط مهرو ملالی
|